بی وفایی

تنهایی...

[ پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1392 ] [ 12:1 ] [ سحر ] [ ]


از من فاصله بگیر ….

هر بار که به من نزدیک می شوی
باور می کنم هنوز می شود زندگی را دوست داشت
از من فاصله بگیر ….

خسته ام از امیدهای کوتاه … !!!


تـــمـامـــــ تــرســـمـــ از ایــنــه کـــه...

عــاشـــق کــســی بــشــمـــ و...

تـــو بــرگــردیــــ...


[ یکشنبه بیست و نهم دی 1392 ] [ 14:24 ] [ سحر ] [ ]



از آدم های عــاطفی بترسید ...

آنها قادرند که یک مرتبه ٫ دیگر گریه نکنند ٫

دوست نداشته باشند ٫ و قید همه چیز را بزنند ....

حَتـــــی زندگیــــــ ........

[ شنبه شانزدهم آذر 1392 ] [ 9:8 ] [ سحر ] [ ]


دندون لق


دندونی رو که لقه باید کشید

اولش درد داره

بعدش حس خالی بودن جاش چند روز رو اعصابته

بعدش هم انگار نه انگار یه روزی دندونی اونجا بوده

و این درست حکایت بعضی از ادمای زندگیمونه

[ سه شنبه سی ام مهر 1392 ] [ 18:20 ] [ سحر ] [ ]



خدایا !


حواست هست ؟


صدای هق هق گریه هام داره از همون 


گلویی میاد که تو گفتی از رگ گردن بهش نزدیکتری ؟؟..


[ پنجشنبه هفتم شهریور 1392 ] [ 20:32 ] [ سحر ] [ ]



من حداقل 15 حقیقت رو راجع به شما میدونم:


1.الان 
توی اینترنتی


2.الان توی وبلاگ من هستی


3. یک انسان هستی


4.الان داری پست منو میخونی


5.تو نمیتونی با زبون بیرون بگی ژ


7.الان داری امتحان میکنی


8.الان خنده ات گرفت


9.اصلا ندیدی که عدد 6 رو جا انداخته ام


10.الان چک کردی ببینی واقعا جاانداختم عدد 6رو یا نه


11. الان باز خندیدی


12. نمیدونی که من یه عدد رو هم چند بار نوشتم


13الان چک کردی ببینی کدومه


14پیداش نکردی و داری فحشم میدی


15ولی نمیدونی که منم دارم به تو میخندم چون منظورم


عدد 1 بود که 8 بار تا الان نوشتم .


[ یکشنبه سوم شهریور 1392 ] [ 23:51 ] [ سحر ] [ ]


صدا میكنم " تــــــــــــو " را...
این " جانی " كه میگویی
جانم را میگیرد...!
نزن این حرف ها را
دل من جنبه ندارد
موقعی كه نیستی....
دمار از روزگارم در می آورد..


ادامه مطلب
[ پنجشنبه سی و یکم مرداد 1392 ] [ 18:1 ] [ سحر ] [ ]



در سرزمین من، هیچ کوچه ای به هیچ نام زنی نیست و هیچ خیابانی ...

بن بست ها اما، فقط زن ها را می شناسند انگار ...

در سرزمین من، سهم زنها از رودخانه ها،

تنها پل هایی است که پشت سر آدمها خراب شده اند ...

اینجا تنها نام یک بیمارستان مریم است،

اما تخت های زایشگاه پر از مریم های درد کشیده ای است که هیچ یک،

مسیح را آبستن نیستند ...

من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!

نمی دانم چرا شعار از لیاقتم، صداقتم، نجابتم و... می دهی!!!

توی که می دانم اگر بدانی بکارتم به تاراج رفته،

انگ هرزه بودن می زنی و می روی ...!!!

اما بگرد، پیدا خواهی کرد ...

این روزها صداقت، لیاقت و نجابتی که تو می خواهی زیاد می دوزند ...!!!

امروز پول تن فروشیم را به زن همسایه هدیه کردم،

تا آبرو کند ... برای نامزدی دخترش ...!!!

و در خود گریستم ...

برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب،

تن سردم را هوسبازانه به تاراج برد ...

و بی شرمانه می خندید از این پیروزی ...!!!

روی حرفم، دردم با شماست ...

اگر زنی را نمی خواهید دیگر، یا برایش قصد تهیه زاپاس را دارید ...

به او مردانه بگویید، داستان از چه قرار است ...

آستانه ی درد او بلند است ...

یا می ماند ... یا می رود ...!!!

هر دو درد دارد ...!!!

اینجا زمین است؛ حوا بودن تاوان سنگینی دارد!

[ چهارشنبه شانزدهم مرداد 1392 ] [ 18:32 ] [ سحر ] [ ]


من از جنس زنم


من از نسل لیلی ام ...!!

من ازنسل شیرینم....!!

 روزی ازوجودمادرم رشدکرده ام 

وروزی کودکی دروجودم رشدخواهدکرد 

من یک دخترم ...!!

باتمام حساسیت های دخترانه ام 

به تلنگری بارانی میشوم 

باجمله ای رام میشوم 

باکلمه ای عاشق میشوم 

بافریادی میشکنم

 باپشت کردنی ویران میشوم 

براحتی وابسته میشوم 

باپیروزی به اوج میرسم 

هنوزهم باعروسک هایم حرف میزنم

 هنوزهم برایشان لالایی میخوانم 

هنوزهم بامدادرنگی خانه ی رویاهایم رابه تصویرمیکشم 

هنوزهم برای شکلات جان میدهم 

وباوعده شکلات داروهایم رامیخورم 

من دخترم پراز راز 

هرگزمرانخواهی دانست 

هرگزسرچشمه اشکهایم رانمیابی

 هرگزمرانمیفهمی

 مگرازنسلم باشی 

من دخترم ...!!

ازنسل لیلی...!!

 ازنسل شیرین...!!

[ دوشنبه چهاردهم مرداد 1392 ] [ 9:47 ] [ سحر ] [ ]


نمیدونم چرا یهو دلم خواست اینجا بنویسم ....نگاه کردم بهه آرشیو دیدم

1سال و2ماه هست که من این وب رو ساختم....خوب یا بد بودنش رو من نباید

بگم از نظر زیبایی وبم اما واسه خودم واسه ورودم به دنیای مجازی هم خوب

بودهم بد چرا عشقی به آپ کردن این وب ندارم رو نمیدونم ولی دوستای

زیادی رو از این وب پیدا کردم نمیدونم چرا نه حذفش میکنم نه چیز خاصی

توش مینویسم کامنت هارو هم که فقط تایید میکنم یا ادرس اون وبم رو میدم

اما انگاری ته قلبم میخواد این وب باشه چراش رو نمیدونم


آپلود عکس


[ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 ] [ 19:25 ] [ سحر ] [ ]